باغبانی پیرم
که بغیر از گلها، از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است... آدم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
عده ای هم پکرند
دلم از این همه بد می گیرد
و چه خوب! آدمی می میرد
با خرابیـــــــهای من آباد کردی خویش را
.
رفتنت شیرین من ! چندان برایم تلخ نیســـت
من چه غم دارم ، تو بی فرهاد کردی خویش را
در حراج عشـــــــق کالایــت، بی بازار ماند
گر چه در هر کوچه ایی فریاد کردی خویش را
درد چشمم سالها از مردمان پوشیده شد
اشک زندانی ! چرا ؟ آزاد کردی خویش را
ای بــــــنای آرزو نامــطمئن می بینــــــمت
چون که از آغاز کج بنیان نهادی خویش را

ازآن زمان که قسمت این آسمان شدم
تنهاترین کبــــوتر بی آشیان شدم
روحم در این زمینه آبی حرام شد
آواره چون برودت بادخزان شدم
بر من نخند این همه، سلاخ سینه چاک!
از دست تو روانهء این لامکان شدم
دل در خیال خام رسیدن به نور بود
ای شب! مجاب سفسطه ات ناگهان شدم
من همچنان کبودی بالم بالم نرفته است
مردم! دوباره هم هدف سنگتان شدم
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

باغبانی پیرم
که بغیر از گلها، از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است... آدم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
عده ای هم پکرند
دلم از این همه بد می گیرد
و چه خوب! آدمی می میرد
نوشته شده در 5/4/1388ساعت11:02 توسط امیر .... | لینک ثابت || نظرات(12) - ارسال نظر -
درباره وبلاگ
![]()
فهرست اصلی
نویسندگان
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
پيوندها
پیوندهای روزانه
صفحات وبلاگ
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 2 از 9
] [ صفحه بعد ]
POWERED BY