چرا غمها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین دنیایم
بیا ای دوست با من باش که من تنها ترین تنهای دنیایم
نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را
به زحمت دوست پیدا می کند کاشانه ی ما را
از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم
چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی ما را

دلم احساس غم دارد
در این انبوه ویرانی
کمی تا قسمتی ابری
و شاید باز بارانی
میان قلب من اندوه جاریست
دلم تنها و بی کس چون قناریست
چو گل در خاک گلدانی غریبه
درون پوسیده و ظاهر بهاریست
شکستم سوختم طاقت سر آمد
بگو با من:دوایت بردباریست
که را گویم در این قربت خدایا
مرا در سینه زخمی سخت کاریست
درون قاب کوچک زنده ماندن
نشان از لحظه های بی قراریست
نمی دانم چرا غم آشنایم
همیشه شادی از قلبم فراریست
نوشته شده در 5/11/1387ساعت10:54 توسط امیر .... | لینک ثابت || نظرات(7) - ارسال نظر -
درباره وبلاگ
![]()
فهرست اصلی
نویسندگان
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
پيوندها
پیوندهای روزانه
صفحات وبلاگ
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 5 از 9
] [ صفحه بعد ]
POWERED BY